سيد محمد باقر برقعى

529

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شاخه‌ها از سنبلِ تر گرد سورى بسته‌اى * بزم را از سنبل و سورى گلستان كرده‌اى از خم زلف خريداران مشك ناب را * از خريد مشك تاتارى پشيمان كرده‌اى طلعتى دارد نگارا ! از نكويى چون بهشت * در پى آرايش او كار رضوان كرده‌اى مردمان گويند كز يك گل بهاران چون شود ؟ * تو به چشم من ز يك گل صد بهاران كرده‌اى كرده‌اى تا روى خود چون روز و ناى خود چو شب * پيش چشمم روز و شب را هر دو يكسان كرده‌اى گر براى خويش كردى از دل من خانه‌اى * خانهء خود را چرا اين‌گونه ويران كرده‌اى ؟ زلف خود پرورده‌اى جانا نگر در مشك ناب ؟ * يا كه بوياش اين‌چنين از عنبر و بان كرده‌اى ؟ عشق و بهار بسى نمانده كه بستان چو روى يار شود * زمين چو ديبهء رومى ، پر از نگار شود به وقت نيم‌شب ، از باد مشكبوى بهار * دهان غنچه ، پر از نافهء تتار شود سپر غم ، از لب هر جوى سر برون آرد * كنار جوى ، همه جاى مىگسار شود بهار آيد و دانم ، كه چون بهار آيد * اگر يكيست ، غم عاشقى هزار شود اگرچه هست به هر موسمى مرا غم عشق * ولى فزون غم عشقم ، به نوبهار شود چو لاله‌زار ببينم ، به ياد چهرهء يار * ز خون ديده ، كنارم چو لاله‌زار شود به موسم گل ، اگر يار من كند يارى * به باده كوشد و با يار خويش ، يار شود بيتى چند از يك قصيده بيامد ماه قوس و رفت عقرب * هرآنچ آن گشت ابعد ، اين شد اقرب خرامان كبك را بر دامن كوه * به سيم اندود شد پاى مخضّب الا اى خادم ديرينه بربند ! * يكى زرّينه زين بر اسب اشهب همان آهوى خوش‌خوى تكاور * همان طاوس طناز مؤدّب ببزم سهل و صعب و كوه و وادى * شتابان در يكى روز و يكى شب فرود آيم به درگاه كسى ، كاو * به نعمت سير دارد چشم اشعب